درباره رمان «جزء از کل» نوشته استیو تولتز

این روزها مشغول مطالعه رمان «جزء از کل» نوشتهٔ استیو تولتز (Steve Toltz) هستم. باید بگویم وقتی شروع به مطالعه کتاب کردم کششِ خاصی به آن نداشتم و فقط می‌خواندم و می‌گفتم: «خب که چی؟»، «حالا چیکار کنیم؟»، «بعدش چی؟» اما خوشبختانه صبوریِ من نتیجه داد و بعد از گذشت حدود ۳۰-۴۰ صفحه از مطالعه کتاب ورق برگشت و داستان آن برایم جذابیت و گیراییِ خاصی پیدا کرد. نه تنها داستان بلکه دیدگاهی که در پسِ نوشته‌های تولتز خودنمایی می‌کرد مرا مجذوب خود کرد. تولتز در این کتاب با نگاهی اگزیستانسیال با پدیده‌ها مواجه می‌شود و خصوصاً اگر پیش از این خواننده آثار اروین یالوم بوده باشید، دیدگاه تولتز را بهتر لمس خواهید کرد.

در یکی از نقل قول‌های دربارهٔ کتاب- که الان خاطرم نیست از که بود- می‌خواندم که تقریباً در هر صفحه از کتاب می‌توانید یک جملهٔ شاخص پیدا کنید. از نظر من هم این گفته با تقریب خوبی صحیح است، جملات زیادی در این کتاب هست که جورِ دیگری آن‌ها را لمس می‌کنم و خیلی با سلیقهٔ من جور است. اما شاه کلید این جملات- تا اینجا که کتاب را خوانده‌ام- را در صفحه ۱۰۲ پیدا کردم. جمله‌ای که بارها و بارها آن را خواندم، انگار که روحِ این جمله، تکه‌ای از وجود من بوده و چسبیده به کتاب و حالا پیدایش کردم و دارم آن را برمی‌دارم به خودم باز می‌گردانم.

آن جمله این است:

«… میل آدم‌ها به بردگی قابل باور نیست. خدایا. بعضی وقت‌ها چنان آزادی‌شان را پرت می‌کنند کنار انگار داغ است و دست‌شان را می‌سوزاند.»

«جز‌ء از کل» تحسین و ستایش منتقدان و خوانندگان بسیاری را به خودش جلب کرده و نامزد جایزه بوکر هم بوده است. که به گفته مترجم فارسی کتاب (پیمان خاکسار) چندان معمول نیست که یک نویسنده با ارائه اولین اثرش نامزد دریافت این جایزه معتبر شود.

وقتی مطالعه این کتاب را تمام کنم حتماً در مقالات بعدی در مورد آن بیشتر خواهم نوشت.

اما بد نیست تا همینجای کار بعضی از جملات کتاب که برایم جذاب بوده و زیرشان خط کشیده‌ام را با شما هم به اشتراک بگذارم:

… نه، خائنانه‌ترین خیانت‌ها آن‌هایی هستند که وقتی یک جلیقه نجات در کمدت آویزان است، به خودت دروغ می‌گویی که احتمالاً اندازه کسی که دارد غرق می‌شود نیست.

مردم همیشه بر کسی که برای زندگی‌اش الگوهای شخصی اختیار می‌کند خشم می‌گیرند؛ چون منشِ خلاف عرفی که برمی‌گزیند باعث می‌شود مردم احساس خفت کنند، همانند موجودات عادی.

وقتی از دنیا کنار می‌کشی دنیا هم به همان اندازه از تو کنار می‌کشد.

در عجب بودم چطور آدم‌ها بعد از این همه رنج و درد و ماجرا و اضطرابی که به زندگی‌ات تحمیل می‌کنند، به همین راحتی راه‌شان را می‌کشند و از زندگی‌ات می‌روند بیرون.

همه ما در منجلابیم ولی برخی از ما چشم به ستارگان دارند (نقل قول از اسکار وایلد)

به دنیا از منظر ابدیت نگاه کنید. (نقل قول از اسپینوزا)

شاید چند تا تماشاگر داشته باشی که دوستت داشته باشند، ولی انزوایت از تولد تا مرگ رسوخ ناپذیر است.

باید یه چیزی خلق کنی!

نمی‌خواد به دنیا بفهمونین کی رئیسه. عصبانی‌شون می‌کنه! از حسادت دق می‌کنن. یه گروه بی سردسته باشین.

#۱۰

من یکی از اولین بازنده‌ها بودم و داشتم فکر می‌کردم آدم باید در زندگی صندلی خودش را همراه داشته باشد تا محتاج منابع عمومی رو به کاهش نباشد.

یک دیدگاه برای “درباره رمان «جزء از کل» نوشته استیو تولتز

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *