روانشناسی شناختی؛ زمینهٔ جدید مطالعاتی من

مدتی است به طور مرتب مطالعه در مورد علوم شناختی (Cognitive Sciences) را در برنامه خودم قرار داده‌ام. دلیل آن هم علاوه بر علاقه‌مندی شخصی، کاربرد منحصربه‌فرد این علوم در حوزه‌های مختلف ارتباطی و سازمانی و حتی در کسب‌و‌کار است.

همانطور که احتمالاً می‌دانید علوم شناختی مربوط می‌شود به مطالعه هر آنچه به فکر و ذهن ما وابسته است و همینطور بررسی مکانیزم‌های ذهنی که خروجی‌ای به نام «رفتار» را تحت تأثیر قرار می‌دهند.

اولین تجربه من در حوزه علوم شناختی بر می‌گردد به زمانی که با مدل تیپ‌شناسی مایرز-بریگز (MBTI) آشنا شدم و ذیل مباحث کارکردهای شناختی یونگ (Jungian Cognitive Functions) ارتباط نزدیک‌تری با این حوزه برقرار کردم.

یکی از بحث‌های جالب در زمینه علوم شناختی بحث خطاهای شناختی (Cognitive distortion) است. این بحث برای من از این جهت جالب و جذاب است که می‌بینم چقدر همین خطاهای به ظاهر ساده گریبان ما را گرفته‌اند و بر فکر و ذهنیت و استدلال‌های ما سایه افکنده‌اند.

دوست دارم در مقالات بعدی مصداقی‌تر این موضوع را بررسی کنم و مثلاً ببینیم هر کدام از ما کدام‌ خطاها را بیشتر در زندگی مرتکب می‌شویم و اثرات منفی (یا گاهی مثبت) آن در زندگی برای ما چه بوده است.

فعلاً بد نیست نگاهی بیندازیم به لیستی منتخب از برخی از این خطاهای شناختی. توجه داشته باشید که تعداد خطاهای شناختی بیش از این‌هاست و من در این لیست فقط تعدادی از آن‌ها را فهرست کرده‌ام:

۱. خطای همه یا هیچ:‌ شکل رایج این خطا موقع نمره گرفتن، ارزیابی شدن و مواردی مثل این‌ها اتفاق می‌افتد. حتماً شما هم در دوران مدرسه‌تان دوستی داشته‌اید که همه نمرات کارنامه‌اش بیست می‌شده و وقتی یکی از نمراتش ۱۹ می‌شد شروع می‌کرد به گریه و زاری و شکایت طوری که انگار در همه دروس مردود شده! گذشته از این که افراد چقدر موجب تعجب (توأم با نوعی سرزنش!) من می‌شدند؛ متأسفانه گرفتار این خطای شناختی هم بودند: همه یا هیچ! یا همه نمرات من باید بیست شود، یا کارنامه‌ام «هیچ» ارزشی ندارد! مثال از این دست در زندگی روزمره و عادی هم متأسفانه زیاد است: «اگر واقعاً دوستم داشت باید کادوی تولدم را همان روز می‌داد، الان که یک روز گذشته دیگر فایده‌ای ندارد، ابراز محبت او دیگر خالصانه نیست!» البته اغلب ما به این موارد می‌خندیم، اما حقیقت تلخ این است که این نوع نگرش همه یا هیچ بسیار بین مردم رایج است.

۲. خطای استدلال احساسی: زمانی که (به اشتباه) فکر می‌کنیم احساس منفی ما توضیح خوبی برای حقیقت یک ماجراست، در حالیکه عموماً چنین نیست. در این صورت واقعیت‌ها را نادیده می‌گیریم و آن‌ها را از فیلتر احساسات منفی خودمان عبور می‌دهیم و دست به قضاوت می‌زنیم. مثال: «آقای سلامی از پرواز می‌ترسد، به همین دلیل معتقد است هواپیما وسیله‌ٔ خطرناک و ناامنی است.» در حالیکه مقایسه آمار کشته‌شده‌ها بین وسایل نقلیهٔ مختلف خلاف این فرضیه را اثبات می‌کند.

۳. خطای عمومیت بخشیدن: در جاهای مختلف عنوان دیگری برای این خطا دیدم به نام «تعمیم شتابزده» که منجر به استریوتایپ می‌شود. مثال: «با اصفهانی جماعت نباید بیزینس راه انداخت!»

۴. خطای بزرگ‌نمایی: مثال جالب این خطا در روابط عاطفی زیاد اتفاق می‌افتد، جایی که منتظر پیام یا مسیج طرف مقابل هستی، خصوصاً وقتی می‌بینی پیام تو را خوانده (seen کرده!) اما جوابی نداده! معمولاً در این حالت- ذهن تربیت نشده- به بدترین احتمالات فکر می‌کند: «نکند از چشمش افتاده‌ام!»، «نکند کاری کردم که ناراحت شده!» و … در حالی که آن بنده خدا شاید به هزار و یک دلیل موجه نتوانسته «فعلاً» پاسخ تو را بدهد. خلاصه اینکه این خطا مربوط به وقتی است که از یک اتفاق ساده یا نه چندان مهم، داستانی پر تنش و کوهی از احتمالات می‌سازیم.

در مقالات بعدی حتماً موارد بیشتری را بررسی خواهم کرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *