می‌خواهم زمان را در قفسی حبس کنم

قبلاً در مورد پازل درست کردن حرف زده بودم و گفتم که این کار به یکی از سرگرمی‌های مورد علاقه من تبدیل شده است. در آن مقاله توضیح داده بودم که پازل درست کردن چقدر به زندگی کردن شبیه است و به یک سری از ارتباطاتی که میان این دو می‌دیدم اشاره کرده بودم.

اما بعد از حدود دو هفته از آن مقاله و وقتی جلوتر رفتم و طبیعتاً پازل هم تکمیل‌تر شده بود، نکتهٔ دیگری به ذهنم رسید که به نوعی- به نظر من- بر همه آن موارد قبلی برتری دارد و جالب‌تر اینکه این نکته آن زمان به ذهنم نرسیده بود و فقط وقتی جلوتر رفتم آن را فهمیدم و درک کردم.

داستان از این قرار است که شب قبل، درست موقعی که بخش مهمی از پازل تکمیل شده بود و من احساس خوشایندِ «انجام شدنِ کار» را تجربه می‌کردم و احتمالاً مقداری دوپامین در مغزم ترشح می‌شده؛ تصویری توأمان از گذشته و آینده به ذهنم سرازیر شد و برای مدتی کوتاه این دو مفهوم در هم تنیده شدند. ناگهان همهٔ روزها و لحظاتی که مشغول و درگیر درست کردن این پازل بودم تا به اینجا برسد از مقابل چشمانم عبور کرد. روزها و شب‌ها، لحظاتی که با دیگران در موردش حرف می‌زدم، پنج روزی که به دلیل مریضی نتوانستم روی آن کار کنم، پیشنهاد کاری که در حین درست کردنِ پازل به من ارائه شد و جهش بزرگی در کارم تلقی می‌شد و کلی احساس و فکر و رویداد مختلفِ دیگر که همه را در حین درست کردن این پازل و در آن بازه زمانی تجربه کرده بودم، از نظر و خاطرم گذشت! حس و حال جالب و خوشایندی بود، نوعی در درست گرفتن زمان و خاطرات برایم تلقی می‌شد. انگار همه آن خاطرات و روزهایی که درگیر درست کردن این پازل بودم به نوعی به تک تک قطعات آن گره خورده بود و ردی از آن لحظات و خاطرات بر پازلی که درست می‌کردم نشسته بود!

گویی آن احساسات، خبرهای خوش و ناخوش و رویدادهای مختلف فشرده شده بودند و در تصویری که روی پازل خلق شده بود نقش بسته بودند. تصویری که فقط خودم می‌دیدم.

در همان لحظات، آینده پیش چشمم خودنمایی کرد. خودم را در ۳۵ سالگی دیدم که به این پازل تکمیل شده- که حالا برایش قاب گرفته‌ام و آن را به دیوار دفتر کارم چسبانده‌ام- خیره نگاه می‌کنم و همه حس و حالی که موقع درست کردنش داشتم از سرم می‌گذرد، همه افرادی که به نوعی آمدند و به آن نگاه کردند و در موردش نظر دادند، مریضی‌ چند روزه‌ام، کلافگی‌های گاه و بی‌گاهم موقع درست کردنش و هزار و یک اتفاق و رویداد دیگر که موقع درست کردنش افتاده بود.

بعد ۴۰ سالگی‌ام را دیدم و همینطور ۵۰، ۶۰ و حتی لحظات پایانی عمر… آن لحظات آخر که به این تابلوی تکمیل شده نگاه می‌کنم و همه حس‌ و حالی که در ۲۹ سالگی موقع درست کردنش داشتم در ذهنم زنده می‌شود. چقدر حس خوب و عجیبی می‌تواند باشد. یک تابلوی کوچک، یک بازه زمانی را در چنگ خودش گرفته و اجازه فرار به آن نمی‌دهد.

فکر می‌کنم این جادوی پازل درست کردن است. وقتی کارت تمام و تکمیل می‌شود، تو بخشی از «خودت» را در آن جا گذاشته‌ای که تا آخرین لحظات زندگی‌ات برایت زنده و ملموس است. گویی چیزی از گذشته را در جایی محفوظ گذاشته‌ای و آن را با خودت به آینده می‌آوری، چیزی که هرگز فراموشش نخواهی کرد، چون به تکه‌های تابلویی که به آن نگاه می‌کنی وصل شده است.

دقیق‌تر که نگاه می‌کنم می‌بینم من مشغول پازل درست کردن نیستم، بلکه مشغول «حبس کردن» زمان در تکه‌های این پازلم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *